مینوی خرد

توانایی، موجد حق یا وظیفه؟

مدت‌ها برایم سؤال بود آیا داشتن توانایی بیشتر، کارآمدی، برجستگی و چیزی که گاهی به آن نخبگی گویند ایجادکننده یک حق برای صاحب آن است یا یک ودیعه و وظیفه‌ای است که بر دوش وی گذاشته شده است؟
با یک نگاه که همه چیز را در سطح می‌بیند هر کس توانایی و ویژگی خاص خود را دارد. مهم این است که جایگاه خود را پیدا کند. بحث من در این‌جا خیلی این موضوع نیست. افراد زیادی هستند با ناتوانایی و بیماری‌های جدی که زمین‌گیر شده‌اند و بدون حمایت دیگران حتی برای یک روز امکان حیات ندارند. بسیاری هستند با هوشیاری بالا که دایماً به علل مختلف جسمی، اجتماعی و حتی روانی در زجرند. بسیاری از هم‌سن و سالان خود را می‌بینیم که ناخواسته از یک زندگی و رفاه حداقلی بازمانده‌اند بدون این‌که کوچک‌ترین عذر و تقصیری به گردن آن‌ها باشد. کودکان گرسنه آفریقایی مثال کلاسیک این داستان‌اند که بسیاری بوده و هستند که بعد از تولد در اثر گرسنگی یا می‌میرند و یا بسیاری از توانایی‌های خود را از دست می‌دهند. البته هیچ ضمانتی برای بقای توانایی افراد توانمند هم نیست.
حال با این تفصیل برگردیم به سؤال: آیا نخبگی موجد حق است یا وظیفه؟ اگر بخواهم از طول و تفصیل بپرهیزم باید بگویم پاسخی که برای خود یافته‌ام از این قرار است: توانایی به ویژه توانمندی خاص و برتر مثل هر دارایی دیگر نه موجد حق است نه وظیفه. یک مالکیت است که طی قراردادی می‌تواند جابجا و معامله شود. بنابراین با یک نوع فردیت مواجهیم. پس آیا وظیفه‌ای انسانی و اجتماعی نسبت به افراد محتاج دیگر نداریم؟ کسانی که نمی‌توانند وارد یک معامله از توانایی‌ها و دارایی‌ها با افراد توانمند شوند؟ اساساً چیزی ندارند که بدهند تا چیزی بگیرند که گاهی حیات آن‌ها به آن چیز وابسته است. پاسخی که در حال حاضر برای آن رسیده‌ام بر محور امر اخلاقی است.
انسان‌ها عمدتاً از لحاظ زیستی و تاریخی اجتماعی‌اند و علاوه بر شخصیت فردی خود، هویت جمعی دارند. اما داشتن وظیفه، موجد حق است و حق‌‌خواهی از کسی که در شرایطی برابر با فرد توانمند نیست تا متناسب با خدمت فرد توانمند چیزی ببخشد منجر به یک نوع قیمومیت و برتری‌خواهی و سلطه‌طلبی می‌شود. شاید بتوان این مسأله را سرآغاز بسیاری از ظلم‌های ریشه‌دار در آینده دانست. زمانی که شاید فرد ناتوان و یا حتی فرزندان او و یا سایر متعلقاتش توانایی لازم را کسب کنند اما باید باج دورانی را بدهند که ناخواسته در آن گرفتار بوده‌اند.
بنابراین با توجه به اجتماعی بودن انسان و حتی با اغماض بتوان گفت سرنوشت مشترک، بهترین راه حل را باید در امر اخلاقی جست. به نظر من امر اخلاقی در این‌جا یک خواست درونی و در پاسخ به آن است. بنابراین فرد توانمند چه در هنگام کمک و چه در هنگام نتیجه‌بخشیِ آن با خود مواجه است. هر نوع وظیفه و یا حقی که انجام و یا ایجاد شده است در درون خودِ وی و مرتبط با اوست نه دیگری که در این‌جا یک فرد ناتوان و محتاج به کمک است. بنابراین نخبگان هیچ نوع حق ویژه و امکان سلطه‌طلبی بر دیگران را از هر جهت ندارند. از یک سو قرارداد اجتماعی و معامله است و از سوی دیگر امر اخلاقی با پاداشی درونی.
بنابراین شاید بتوان گفت مهمترین راه خدمت به دیگرانی که حتی توانایی پرداخت حق بیمه را برای روزگار ناتوانی ندارند تکیه بر امر اخلاقی و ترجمان جمعیِ آن، جامعه مدنی است. بنابراین مهمترین راه خدمت به هم‌نوع که دارای کمترین عوارض باشد به نظر من تقویت احساسات اخلاقی و انسانی است به جای ایجاد الزامات قانونی. تمرکز بیشتر باید بر جمع‌ها و تشکل‌های داوطلبانه‌ای باشد که تنها براساس مأموریتی که خود برای خود مشخص کرده‌اند امکان فعالیت داشته باشند و خدمت را یک نوع امر اخلاقی و فرهنگی و یا وظیفه‌ای درونی و برای خود بدانند که هیچ‌گونه حق بیرونی برای آن‌ها ایجاد نمی‌کند.

? علی مدرس یزدی | در ۱۳٩۱/٢/۱۳ |   | پيام هاي ديگران ()

خودبنیادی زندگی

بسیاری از ژرفای اندیشگی ما به فلسفه زندگی و چرایی زیست می گذرد. چرا زنده ایم؟ چرا باید به زندگی خود ادامه دهیم؟ معنا و مفهوم زندگی چیست؟ چرا باید حیات دیگران را محترم شماریم و چرا باید برای تداوم زندگی و حیات تلاش کنیم؟

به نظم من همه جواب ها در خودبنیادی زندگی است، چون زنده ایم و ظرفیت زنده بودن داشته ایم و قابلیت آن را یافته ایم پس زندگی می کنیم. بنابراین جواب سؤال از زندگی در خود زندگی است و این حیات است که برای چرایی خود پاسخ دارد. حتی جواب های نفی هم از زندگی است چرا که زندگی ابعاد مختلف فردی، جمعی و نسلی دارد. گذشتن از یک بعد، روی آوردن به بعد دیگر است.

اما گاهی آگاهانه با نیستی محض روبرو می شویم. آنقدر تاریک و آنقدر هولناک است که سقوط بی پایان خود را با تمام وجود حس می کنیم. احساس می کنیم که عزیزترین و دل خواسته ترین چیزهایمان دروغی بود، نیست، یا آن را از دست داده ایم. باز در این حالت نیستی را در مقابل زندگی یافته ایم. پس معنای زندگی، زندگی است. چرا که این زندگی است که ما را در حصار خود گرفته است. این گونه است که حتی تعبیر مقام فناء فی الله، سرشار شدن از زندگی ابدی و آگاهی از آن است و خداوندگار هستی، زندگی و زندگی بخشی را از ما می خواهد.

? علی مدرس یزدی | در ۱۳٩٠/۸/٤ |   | پيام هاي ديگران ()

باورمندی در دست یابی به ممکن بزرگ

کلمات کلیدی:
انسان، تکامل، هوشمندی، تکنولوژی، هویت، ممکن بزرگ، ابدیت، دلشوره، تصمیم، صیرورت، انسانی دیگر، بنیاد امرداد، امکان های بی پایان.

چکیده بحث:
انسان را حیوان مرگ اندیش توصیف کرده اند چرا که مرگ هم نوعان خود را به عنوان امری پر رمز و راز و یک تجربه، درونی کرده است. بنا به نگاه عده ای، هستیِ پایان پذیر دلشوره آور است و عاملی جهت حرکت. از نگاهی تکاملی، از نسل انسان هایی هستیم که میل به بقا داشته اند. پس با همه سختی مانده اند. مرگِ محتوم، انسان ابدیت خواه را به تکاپو واداشته است تا با آن مبارزه کنند و به این ترتیب یا آن را به عقب نشینی وادار کنند و یا بر آن غلبه کنند. درمان بیماری ها وتصور دنیاهای پس از مرگ و اینکه مرگ پایان کار نیست، راه حل هایی بدین منظور بودند. اما در هر صورت با هر دیدی مرگ امری خوشایند و دل خواسته در شرایط عادی نیست و همواره بشر آرزو داشته است تا آن را تحت کنترل و اراده خود در آورد.
در این مقاله بر اساس شواهد علمی، فرض گرفته شده است که این مسأله امکان دارد و ما به این امکان نزدیک می شویم که از آن به ممکن بزرگ تعبیر شده است. سخن این مقاله آن است که چگونه و در چه فرایندی، ممکن بزرگ یک باور جهانی و یک دستور العمل شود تا امکان آن فراهم شود قبل از نیمه دوم قرن بیست و یکم گام های اساسی در این راه برداریم. ارائه یک سری دیدگاه ها، راهکارها و پیشنهادات بخش پایانی این مقاله را تشکیل می دهد که مبتنی است بر نحوه تمرکزدهی و جهت دهی استراتژیک جهانی از ابعاد مختلف فرهنگی، اجتماعی، سیاسی و اقتصادی در ایجاد باور به ممکن بزرگ و رسیدن به آن.
مقدمه و ضرورت بحث
با خواندن فلسفه و تعمق در آن به این نتیجه رسیدم که فلسفه آن چیزی نیست که بتواند خلاء امر مطلق و ابدیت را پر کند چرا که پس از کانت و نقدهای او بر عقل، قوه حکم و متافیزیک اساساّ مطلق و ابدیت جایگاهی در فلسفه ندارد و بیشتر به عنوان باورهایی شخصی و مبتنی بر سوژه شناخته می شوند مگر اینکه بتوانیم تکلیف خود را با تفکر کانت روشن کنیم. نیچه که منتهای نیهیلیسم غربی را بیان می کند از مرگ خدا می گوید و هایدگر در آخرین مصاحبه خود که در مجله اشپیگل درج شده است، به وجود خدای امید می بندد و می گوید: هنوز خدایی هست که ما را نجات دهد. پس داد فلسفه های معاصر از خلأ امر مطلق است، امری که با نقدهای مدرن بر اساطیر و ادیان شکسته شده است و تنها به صورت امری فردی و ذائقه ای در آمده است که بیشتر بر انسان و سوژه تکیه دارد تا اینکه خود تکیه گاهی باشد. پست مدرن اسطوره را پذیرفت اما برای باور به آن همه چیز را به سطح کشاند و ضمن اینکه تلطیفی در فضا به وجود آورد، برای ذهن و ناخودآگاه مذهبی و شرقی و با توجه به شرایط زندگی در بسیاری از نقاط جهان، سهل گیری و انعطاف پست مدرن قانع کننده نیست و همواره خلأ امر مطلق و ابدیت حس می شود.
در عین توجه به فلسفه های اگزیستانسیالیسم. فلسفه عمل گرایی و نتیجه محوری جایگاه والایی در ذهن من دارد و این جمله پیرس فیلسوف عمل گرای قرن نوزدهم آمریکایی که می گفت فکر وقتی فکر است که به عمل ختم شود، همیشه در من تکرار می شود. با توجه به فلسفه ساخت هستی و عمل گرایی و خواستِ دست یابی به ابدیت، نظر به اثرات واقعی و عینیت علم، نگاه من به علم معطوف شد، علمی که باید به تکنولوژی و تکنولوژی به کارآفرینی و اثری ملموس و واقعی در زندگی انسان ها بدل برسد. اما امر مطلق همانطور که اشاره کردم امری دور از ذهن به نظرم می آید. ابدیت می تواند فرصتی باشد تا به امر مطلق بیاندیشیم و در صورت امکان بدان سوی گام برداریم. بنابراین ابدیت می تواند مقدمه ای برای دست یابی به امر مطلق باشد و نمی توانم بگویم در این راه منع منطقی وجود دارد.

سؤالات کلیدی:
1.    آیا انسان اساساّ به دنبال جاودانگی است؟
2.    آیا جاودانگی انسان امکان پذیر است؟
3.    چگونه می توان به جاودانگی رسید؟
4.    چگونه می توان با سرعت بیشتر و تأثیرات منفی کمتر به جاودانگی رسید به گونه ای که خود ما در طول حیات خود به طور مثال تا نیمه قرن بیست و یکم شاهد آن باشیم؟
5.    اثرات باورمندی و حرکت به سمت جاودانگی چیست؟ چه تغییری در زندگی بشر می تواند ایجاد کند؟
6.    راهبردها و راهکارهای پیشنهادی رسیدن به جاودانگی کدامند؟

بحث اصلی
انسان از این جهت هست که محصول نسل هایی است که خواسته اند و توانسته اند بمانند. بنابراین بزرگ ترین میراث نیاکان ما به ما، خواست حیات است و هیچ مرام و اندیشه ای که خلاف آن باشد، بر فرض پذیرش توسط گروه و دسته ای، جایی برای بقای آن گروه و دسته نخواهد گذاشت تا ماندگار شوند. با نگاهی تکاملی می توان گفت اصولاً مرام و اندیشه هایی بیش از هر تفکر و مرام دیگر در تاریخ بشر ماندگار خواهد شد که به ماندگاری و حیات بیشتر جمعی، فردی و نسلی انسان ها کمک کنند.
به گواهی تاریخ، مرگ آگاهی یکی از نخستین نشانه های انسان به عنوان حیوانی فرهنگی بود که خود را در انواع و اقسام مرام ها، اسطوره ها، مسلک ها، هنر و آیین ها نشان داد و انرژی زیادی از حیات انسان ها را به خود معطوف کرد. مرگ دیگران و عزیزان همواره یک ابهام برای بقیه انسان ها بوده است. ابهام فزاینده بیم و از طرفی امید است. این بیم و امید بیش از آنکه معطوف به عزیزان از رست رفته باشد متوجه خودمان است چرا که بی استثنا دیده ایم که انسان ها می میرند و بدین ترتیب به یک نوع خودباوری در مرگ خود دست یافته ایم.
باور به مرگ دلشوره آور است و مرگ آگاهی، اگر چه انسان را به درون نگری و یافتن نقش ویژه خود در هستی سوق می دهد اما از طرف دیگر می تواند باعث فردیت، خودمحوری و جدایی او از جهان، زیست-بوم و سپهر زندگی جمعی شود که در این صورت دلشوره یا اضطراب مثبت می تواند تبدیل به اضطرابی بیمارگونه شود که زاینده افسردگی و لاقیدی از یک سو و از سویی دیگر تندروی و رادیکالیسم است. در مجموع دیدن مرگ دیگران، عزیزان و باور به مرگ خود و سایرین، مرگ را در زندگی و حیات وارد کرده است. امری که مختص انسان هاست و مرگ را موضوعی فرهنگی در سطحی وسیع و در همه ابعاد زندگی فردی و جمعی تبدیل کرده است. این مسأله باعث شده است تا میزان زیادی از انرژی و توان زایا و حیاتی انسان ها در طول تاریخ صرف مرگ و دنیایی که بعد از مرگ تصور می شود وجود دارد شود و بخش بزرگی از حیات صرف امر موهوم شود.
بنابراین یکی از مهمترین سؤالاتی که در پیش روی هر فرهنگی وجود دارد، مسأله مرگ است و نوع پاسخ و واکنش فرهنگی در مقابل آن تا حدود زیادی وجه تمایز آن فرهنگ از سایر فرهنگ ها را نشان می دهد. در همین راستا به طور کلی می توان گفت با توجه به میزان توان انسان در غلبه بر بلایای طبیعی، شناخت و بهره برداری از آن و میزان دوری و نزدیکی از زندگی طبیعی، مرگ در زندگی جایگاه متفاوتی داشته است. اگر چه در همه زمان ها مبارزه با مرگ به طرق مختلف بوده است.
در دنیای سنت بیشتر با هم زیستی با مرگ مواجه ایم و اینکه مرگ پایان راه زندگی نیست. بنابراین جلوه های مرگ را در صحنه ی زندگی فردی و اجتماعی بیشتر می بینیم و حضور مردگان و نیاکان در زندگی ملموس تراست. اما در دنیای جدید و مدرن همانطور که انسان به تقابل با طبیعت پرداخت، مرگ را هم بیشتر به عنوان امری زیستی دانست که به دنبال راه غلبه بر آن گشت و سعی کرد تا حد ممکن آن را از صحنه ی زندگی روزمره دور کند. اگر چه همواره پرسش از مرگ وجود داشت و این پرسش در زمان های جنگ و در اقشار خاصی از جمله نظامیان و کشورهای میلیتاریستی بیش از سایر مواقع خود را نشان می دهد زیرا چرا کشتن و چرا مردن به فلسفه ی اصلی بدل می شود. دنیای مدرن با تمام تلاش خود اگر چه توانست متوسط عمر و کیفیت زندگی را افزایش دهد اما نتوانست بر مرگ غلبه کند و مرگ به عنوان امری محتوم و حتی شوم همچنان باقی ماند. دنیای پست مدرن مرگ را به بازی گرفت و خواست با بازی گرفتن آن، آن را شکست دهد و یا شاید زمینه پذیرش آن را ساده تر کند چرا که ادعای شکستن قدرت و امر غالب در پست مدرن، موضوعی محوری است. بنابراین مرگ به نوعی از موضوعیت و محور بودن حذف می شود. اما در این حذف شدن، باز صحبت از مرگ وجود دارد، آنهم به زبانی دیگر. پس مسأله همچنان پابرجاست.
در هر صورت چه ترس و دلشوره، چه فراموشی و یا داشتن حس احترام نسبت به مرگ، انسان از آنجا که هست و به هستیِ خود، آگاه است به دنبال بقاست. اما در میان همه اینها نکته ای که برای این نوشته مهم است این است که آیا جاودانگی زمینی و فیزیکی یک شخص امکان پذیر است؟ و دیگر آنکه آیا راه یا راه هایی وجود دارد تا در مدت زمانی کوتاه مثلاً تا نیمه قرن بیست و یکم به آن رسید یا خیر؟ و در نهایت اینکه در صورت امکان پذیری جاودانگی فیزیکی، چگونه می توان با ترسیم و اجرای راهبردی جهانی، رسیدن به آن را تسریع و همگانی کرد؟

عمر جاودانه
تاریخ بشر پر از داستان هایی است که کوشش انسان ها را برای دست یابی به عمر جاودانه به تصویر می کشد. از جمله آنها تلاش برای یافتن آب حیات و کشف و ساخت دارو های ضد پیری معجزه آسا و اکسیر جوانی است که هر از گاهی توسط شیاد و یا سودازده ای ادعا می شد و دوباره به فراموشی می رفت. هدف این نوشتار، بازگو کردن آنها و تاریخ برخورد انسان با مرگ نیست بلکه از دیدگاهی علمی و عقلانی می خواهد امکان پذیری عمر جاودانه و یا به عبارتی بهتر عمر طولانی را بررسی کند.
از رنسانس با تغییر نگاه انسان از جهان و عالم بالا به خود و محور قرار گرفتن انسان در عالم هستی و از سویی دیگر نگاه ابژه ای به طبیعت به قصد غلبه و کنترل آن، نگاه به بیماری نیز عوض شد. اگر تا آن زمان عمده نگاه ها به بیماری آن بود که آن را نتیجه گناهان می دانست، پس از آن نگاه غالب آن شد که بیماری یک امر طبیعی است.  پس اگر تا قبل از ان ادعیه، اوراد و سحر و جادو راه درمان فرض می شد پس از آن راه درمان در طبیعت جستجو شد و از آن طب نوین سر بر آورد. از این طریق بود که در طی 200 سال اخیر با درمان بیماری ها و بالا رفتن سطح بهداشت، رفاه و توان پیش گیری از بیماریها در بسیاری از کشورها به خصوص کشورهای توسعه یافته، متوسط عمر و امید به زندگی افزایش یافت و بعضأ از 40 سال به 80 سال رسید. در پی آن، کهولت و حوادث عامل اصلی مرگ و میرها شد تا بیماری ها. اما با پشت سر گذاشتن این موانع، حال مانع اصلی، سقف زیستی طول عمر بشر است که منشأ آن بر می گردد به تکامل و منشأ ژنتیکی چرخه حیات هر آدمی به گونه ای که عمر بالای صد سال امر نادری است و بالای 120 سال تقریباً وجود ندارد. در واقع از سن 80 سالگی به به بعد آسیب پذیری انسان در برابر شرایط محیطی به صورت تصاعدی افزایش می یابد و با کاهش مقاومت بدن، به ساده ترین دلایل ممکن است انسان از بین برود. بنابراین اگر چه از لحاظ علمی تاکنون سقف مشخصی برای حیات انسان به دست نیامده است اما در تجربه، چنین سقفی وجود دارد. اما علی رغم این مسأله، امیدوراری هایی برای دست یابی به عمرهای طولانی تر و شکستن سقف تجربی طول عمر انسان به وجود آمده است. در همین راستا می توان به پاره ای نکاتی که در ادامه مطلب می آید، توجه کرد.
با دست یابی دانشمندان به کدهای برنامه ریزی بدن یا ژن ها و شناخت آنها، این امکان از لحاظ تئوریک فراهم شده است که بتوان با دست کاری در ژن ها و آنزیم های بدن، در چرخه رشد از  جنینی تا پیری دست کاری کرد و هر کدام از این مراحل را تسریع، کند، متوقف و یا حتی به عقب برگرداند. بنابراین ژن تراپی یکی از راه هایی است که می توان برای دست یابی به عمر طولانی به آن امیدوار بود.
پیشرفت علوم سلولی و کشت بافتی و جایگزینی بافت های فرسوده با بافت های جدید کشت داده شده به خصوص از طریق سلول های جنینی و خون بند نافِ دوران نوزادی، نوید دیگری بر شکستن سقف تجربی حیات آدمی است.
در هر صورت پیشرفت های طب نوین در بهبود و سلامت و بهداشت، ژن درمانی و جایگزینی بافتی بارقه هایی از امید در طولانی کردن عمر آدمی است. اما باز این پرسش پا برجاست: آیا دست یابی به عمری جاوید امکان پذیر است؟
بشر از همان زمان که لباس پوشید، کفش به پا کرد، نیزه و عصا به دست گرفت و سرپناهی برای خود ساخت، قدرت خود را برای سازگاری با شرایط متغیر طبیعی از طریق ابزارهای مصنوعی افزایش داد. آدمی این ابزارها را در ادامه قدرت بخشی به اندام خود ساخت. با همین دید، عده ای عینک را آغاز ماشینی شدن انسان می دانند و تا امروز که پروتزها و اندام مصنوعیِ زیادی امکان نصب در بدن پیدا کرده اند و در موارد بیماری و از سر ناچاری از آنها استفاده می شود، روند جایگزینی اندام های ارگانیک به خصوص ناقص و یا فرسوده با اندام ها و ابزارهای مصنوعی ادامه دارد. این روند، چشم اندازی را به وجود آورده است که می تواند منجر به همسانی انسان با ماشین، تبدیل انسان به ماشین و ماشین به انسان شود. اوج این یکی شدن، یکسانی هوش انسان و ماشین و نقطه تبدیل هوش مصنوعی به توانایی و قابلیت های هوش انسانی و یا سینگولاریتی است. رسیدن به نقطه یکسانی، فراتر از هر ترمیم زیستی و ژن درمانی می تواند ما را به عمر طولانی تر و ر سیدن به مرزهای جاودانگی نزدیک تر کند.
البته در اینجا سؤالاتی جدی وجود دارد: آیا یکی شدن انسان با ماشین و یا جایگزینی کلیه اندام ارگانیک و آسیب پذیر بدن با اندام مصنوعی امکان پذیر است به گونه ای که باز همان فرد قبلی با همان هویت، احساسات، تفکر، علایق و سلایق و توانمندی ها باقی بماند؟ آیا به غیر از امکان تکنولوژیک این موضوع، امکان منطقی چنین چیزی وجود دارد؟
در هر صورت توسعه تکنولوژی و روند رو به رشد آن به خصوص در زمینه یکی شدن انسان و ماشین و جایگزینی اندام ها با اندام مصنوعی و کشت بافتی امیدهای فراوانی ایجاد کرده است. در این زمینه به خصوص می توان از نانوتکنولوژی و یا به عبارتی علم مدیریت مواد در سطح ملکولی و حتی اتمی نام برد. با علم نانو می توان به مواد، داروها و موتورهایی در سطوح ملکولی دست یافت که علاوه بر اینکه کارایی مورد نظر ما را دارند، به علت هدفمند بودن، مضرات قبلی را ندارند. بنابراین می توان امیدوار بود تا از طریق نانوتکنولوژی به درمان، ترمیم و جایگزینی بافتی اقدام کرد. کامپوزیت ها نیز به نوعی دیگر کمک دهنده اند. اما اینها به تنهایی کافی نیست. می توانند عمر را طولانی کنند اما ابدیت را به دنبال نخواهند داشت.
موضوع مهمتر انتقال هوش، حافظه و هویت انسان است. لازم به ذکر است اگر چه مرکز این سه عنصر در مغز است اما به تمام بدن و اندام ها وابسته اند. از آنها تأثیر می گیرند و بر آنها تأثیر می گذارند. می توانیم تصور کنیم جایگزینی تمام الیاف بدن با کارایی قبلی با الیاف مصنوعی امکان پذیر باشد. اما همچنان از لحاظ تئوریک و منطقی جایگزینی بافت مغزی با سیستم مصنوعی و یا ساختاری غیر از مغز خود فرد، بدون اینکه هویت، سطح هوشیاری و کارایی فرد مختل گردد، محل سؤال است. به بیانی دیگر می توان سؤال اصلی را این گونه ادامه داد: به فرض اینکه به ساختاری مصنوعی با پیچیدگی و کارایی مغز دست یابیم؛ آیا امکان جابجایی اطلاعات و هویت بین این دو سیستم وجود دارد؟ و در صورت امکان کدام یک از آن دو، منِ اصلی فرد و مشخص کننده هویت اوست؟ آیا با چندپارگی هویت مواجه نمی شویم؟
امروزه با پیشرفت ریزتراشه ها و ادامه افزایش سرعت در عین کاهش حجم آنها، بر اساس قانون مور توانسته ایم به توان محاسباتی بالا و انجام بعضی اعمالِ شبیه به مغز، در دنیای سایبر دست پیدا کنیم. کامپیوترها، اگر چه در الگوهای تشخیصی و مسایل کیفی از مغز انسان ها عقب ترند، اما در توان محاسباتی، پیشی گرفته اند. نکته مهم دیگر آن است که در حال حاضر امکان برقراری ارتباط بین پایانه های عصبی با ریز تراشه ها ممکن شده است. اگر چه هنوز در مراحل ابتدایی کار است، اما باید توجه داشت ارتباط سامانه انتقالی عصبیِ مبتنی بر یون ها با سامانه انتقالیِ الکترونیکیِ مبتنی بر الکترون ها امر مهمی است. نتیجه آنکه در حال حاضر نیز بعضی از وظایف ساده عصبی را ریزتراشه هایی که در بدن و یا خارج از آن کار گذاشته می شود، بر عهده می گیرند. درمان پارکینسون، یکی از آنهاست.
آمیگدال موش، مرکز حافظه در مغز موش و سایر پستانداران است. در یک پژوهش با برش دادن آمیگدال موش به لایه های نازک و شبیه سازی هر لایه با یک ریزتراشه و قرار دادن ریزتراشه ها بر روی هم و انتقال این دستگاه به مغز موشی دیگر، توانستند حافظه و خاطرات آن موش را به موش دیگر انتقال دهند. از سویی دیگر با شناخت قوانین پایه و اصلیِ ساختار عملکردیِ مغز انسان، از جمله؛ فرمول برگشتی، شبکه های عصبی و الگوریتم تکاملی و پیاده سازی آن در هوش مصنوعی و تلاش برای مهندسی معکوس مغز، اسکن دقیق و غیرِ مهاجم و نیز پیاده سازی الگوهای آن، این امیدواری ایجاد شده است که روزی بتوان ابزاری به پیچیدگی و کارایی مغز ساخت. اما آیا این ابزار پیچیده و هوشمند دارای احساس و آگاهی هم هست و آیا این توانایی را دارد تا همچون مغز انسان صاحبِ اختیار، اراده و قوه تصمیم گیری باشد؟
عمده فیلسوفان ذهن امروزه به ایجاد و انتقال هویت از طریق الگو معتقدند. به نظر آنها این الگو به کندی در ما تغییر می کند. در راستای تبیین و تأیید این موضوع می توان به پژوهشی اشاره کرد که جهت شناختِ  رفتار عصب شناختیِ افرادی که شنونده خوبی هستند، انجام شده است. تصویر برداریِ مغزیِ دقیقی در افراد مورد آزمایش در یک سخنرانی انجام شد. نتیجه به دست آمده آن بود: کسانی که بهتر گوش می دهند و مطالب را به خاطر می سپارند الگوی مغزی که در آنها شکل می گیرد به الگوی مغزیِ مرتبط با مطالبی که از جانب گوینده بیان می شود، نزدیک تر است. نتیجه ای که می توان گرفت این است که در صورت انتقال الگوهای مغزی یک نفر به مغز شبیه سازی شده او، می توان امیدوار بود که دنیای ذهنی آن فرد نیز انتقال یابد.
اما باز پرسش اساسی اینجاست که به هر حال کدام یک از آن دو، منِ واقعی آن فرد خواهد بود؟ آیا در این انتقال، مغزِ اولی و اصلی حتماً باید از کار بیافتد؟ آیا به فرض انتقال پذیری ذهن، این عمل را صدها و هزاران بار نمی توان تکرار کرد؟ پس در نهایت، هویت آن فرد چه خواهد شد؟ کدام یک، منِ اصلی است؟ می دانیم ساختار مغزی و ژنتیکی دوقلوهای همسان، یکسان است اما آنها دو شخص متفاوت اند. بنابراین پاسخ به سؤالات فوق به آسانی امکان پذیر نیست و شاید بتوان به یک سری حدسیات اکتفا کرد.
یک راه حل قدیمی که تا به حال از نظر تجربی نیز رد نشده است و می تواند ما را به پاسخ این سؤالات نزدیک کند، جایگزینی اجزاء بدن به صورت جزء به جزء با اجزایی دیگر است. در نهایت با جایگزینی کامل اجزاء، به نظر می رسد هستیِ یک فرد منتقل شده باشد بدون اینکه تغییری در شخصیت به وجود آمده باشد. به عبارتی دیگر، پرسش این است: آیا اگر دست، پا، قلب و یا سایر اندام یک فرد را با اندامی مصنوعی جایگزین کنیم، آن فرد، فرد دیگری است یا همان انسان اول است؟ در اینجا فرض بر این است که اندام جایگزین شده در سطحی از تکنولوژی است که دقیقاً مشابه اندام قبلی عمل می کند. به نظر می رسد اگر فرض کنیم با این انتقال، تغییری در هویت فرد انتقال داده شده نمی افتد، از لحاظ منطقی اشکالی پیش نمی آید و تغییری در ماهیت و هویت فرد به وجود نخواهد آمد.
حال همین استدلال را برای ارگانی مانند مغز به طور اختصاصی، می توانیم بیان کنیم. آیا اگر شبکیه یک فرد را که متشکل از سلول های عصبی است با شبکیه ای دیگر پیوند زنیم اتفاقی در تغییر ماهیت فرد خواهد افتاد؟ پاسخ منفی است. حال اگر همین عمل را با سایر اجزای مغز و حتی چین و شکنج های آن توسعه دهیم، چنان که یک نمونه اولیه و مهاجم از این انتقال در خصوص انتقال الکترونیکی آمیگدال موش اتفاق افتاده است، آیا هویت فرد و کیستی او دچار خدشه، تغییر و یا نابودی خواهد شد؟ پاسخ به این سؤالات به راحتی سؤالات قبلی نیست اما می توان به سیاق استدلالات قبلی امیدوار بود تا هویت فرد تغییر نیابد. تفاوت در اینجا با دو قلو های تک تخمکی آن است که علاوه بر همسانی ساختاری، انتقال الگوها نیز در یک مقطع زمانی صورت گرفته است. بنابراین الگوهای مغزی و ساختار آن را می توان فرض کرد که می شود به اندام مصنوعی انتقال داد. در این حالت اثری از بافت قدیمی باقی نمی ماند تا دچار دوگانگی و یا چند گانگی هویتی شویم و بنابراین این مشکل نیز مرتفع می شود.
حال که امکان جایگزینی بافت مغزی با ارگانی مصنوعی بررسی شد باز به سؤال قبلی باز می گردیم: در صورتی که این اندام مصنوعی قابل جایگیزینی، یک انسانی جدا از به وجود آورد به گونه ای که موجودی جدید علاوه بر موجودیت فعلی ما را تشکیل دهد، آیا امکان انتقال هویت، تجارب، احساس و خودآگاهی به آن وجود دارد با این پیش فرض که وجود اصلی خود را داشته باشیم؟
در اینجا بحث، خیلی روی ابعاد علمی و فلسفی این قضایا نیست بلکه همین که بتوان تصور کرد جاودانگی فیزیکی امکان پذیر است می تواند برای حصول به مقصود کافی باشد. اما در مورد سوال فوق، به طور اجمال می توان فرضیه ای مطرح کرد و آن این است که امکان انتقال هویت به هر تعداد مغز مصنوعی وجود دارد. بنابراین ما با تکثیر تعداد نامحدودی منِ هر فرد مواجهیم که ظاهراً باید با هم بیگانه باشند چرا که در غیر این صورت به ظاهر من های متعدد برای یک فرد، باعثِ تناقض در شناخت آن فرد از خودش می شود و به این ترتیب، انتقال امری نامعقول و در واقع، غیر ممکن می شود.
می توان پاسخی توجیهی برای این مسأله داشت: فرض گرفتیم که می توان ارگانی ساخت که امکان انتقال عملکردها و خواص مغز انسان به آن میسر باشد. لازمه انتقال هویت و عملکرد مغزی به این ارگان مصنوعی، انتقال الگوها، اطلاعات و مفاهیم شکل گرفته در درون مغز به آن است. حال اگر این انتقال صورت گرفت بدون اینکه هویت ما در درون مغز اصلی از بین برود، به نظر می رسد در لحظه انتقال که لحظه ای بحرانی است، یک اتفاق خاص می افتد و آن این است که در منی که در مغز طبیعی وجود دارد و منی که در مغز مصنوعی به وجود می آید، احساس چند پارگی به وجود می آید. چیزی که نمونه آن را در اختلالات روانی و چند شخصیتی ها می بینیم. حال هر چه تکثیر هویت بیشتر صورت گیرد، این چند پارگی بیشتر به وقوع می پیوندد و چون اساساً نقش اصلیِ هویتِ فرد به عنوان منیتِ هر فرد، تمرکز نیروها و هم جهتی آنها در وی است، در این حالت اختلالی عمیق در شخصیت وی به وجود می آید و کارایی او را به شدت کاهش داده و یا از کار می اندازد. از کار افتادن توانایی ها، به معنای نابودی وی است. حال دو راه پیش روست: یا اینکه تنها یک مغز روشن باشد و سایر مغز ها خاموش شود یا اینکه مجموع این افراد و مغز ها در یک شبکه، یک منِ جدید به وجود آورند. آیا به وجود آمدن یک منِ جدید امکان پذیر است؟ باید توجه داشت منِ ما یا هویت هر کس، مجموعه ای از من ها و هویت های گوناگون است به گونه ای که گاهی اگر ممکن بود با خودمان در زمان های مختلف مواجه شویم خود، خود را نمی شناختیم و یا خودمان برای خودمان، غیر قابل تحمل بودیم. پس ایجاد یک هویت با ترکیب هویت های مختلف، چیزی است که در درون هر کس وجود دارد.
 در هر صورت تمام این مطالب به صورت مجمل و گزارش وار مطرح شد تا امکان جاودانگی فیزیکی انسان تبیین شود. من در این نوشته امکان پذیری جاودانگی انسان را به ممکنِ بزرگ تعبیر کرده ام چرا که معتقدم اگر باوری جهانی نسبت به این ممکنِ بزرگ به وجود آید، علاوه بر اینکه می توانیم به سرعت به سوی ممکن بزرگ حرکت کنیم و حتی در طول حیات خود مثلاً تا قبل از سال 2050 شاهد آن باشیم، تغییرات وسیعی در زندگی و شرایط کنونیِ جهان نیز می تواند به وجود آید. ضمن اینکه با وقوع یکسانی انسان با ماشین و انتقال از کالبد زیستی طبیعی به کالبد زیستیِ مصنوعی، می توان از محدودیت های طبیعی مانند تنفس، دما و ... رها شد. بنابراین محیط زیستِ ما فراتر از زمین، به بزرگی منظومه ها و کهکشان خواهد شد. بنابراین وجودِ انسانی ما علاوه بر توسعه و بقای زمانی، وسعت مکانی نیز می یابد.

فلسفه ای دیگر
تاکنون پیش فرض تمامی فلسفه ها باورمندی به مرگ بوده است. باور به اینکه روزی جسم خاکی هر انسانی از بین خواهد رفت. باور به جاودانگی فیزیکی را تنها در اسطوره ها و به خصوص مقبره های پادشاهان باستانی می توانیم سراغ بگیریم. اما امروزه به نظر می رسد طلیعه های جاودانگی فیزیکی از افق سر بر آورده و امکان پذیری آن عیان گشته است. هول انگیزی جاودانگی نیز به اندازه ترس از مرگ بزرگ است. پس هنوز امکان جاودانگی را آنگونه که باید و شاید، باور نکرده ایم. این امکان توسط تعدادی از نوابغ و دانشمندان بزرگ جهان تأیید شده است. در همین نوشتار نیز پاره ای از دلایل امکان پذیری جاودانگی بصورت مجمل بر آن ذکر شد.
جاودانگی و یا حتی احتمال امکان پذیریِ آن از لحاظ منطقی و تکنیکی، اتفاق بسیار بزرگی است که نه تنها مرحله جدیدی از حیات انسان و تولد انسانی دیگر را نوید می دهد بلکه یک جهش بسیار عظیم در سراسر تاریخ تکامل حیات بر روی زمین است. در این مقاله امکان پذیری جاودانگی، با عنوان ممکن بزرگ تعبیر شد. باور به این ممکن بزرگ می تواند زیربنای تمامی تفکرات بشر را تغییر دهد. آنگاه با رسیدن به اندیشه ای دیگر، می توانیم آفرینش انسانی دیگرگونه را تسریع بخشیم و به استقبال آن رویم. شاید خود ما هم توانستیم خود را به سقف تکامل کنونی رسانده و با جهشی کوانتومی پا به دنیای جدیدی گذاریم و همان انسانی دیگر شویم. آنگاه وارد پارادایمی از دانش و بینش می شویم که وسعت و عمق آن با هیچ پارادایم کنونی دیگر قابل قیاس نیست. پس می خواهم به خود جرأت دهم و با اعتقاد به ممکن بزرگ اینگونه سؤال کنم: آیا می توانیم جاودانگی فیزیکی را مبنای تفکر و فلسفه ای دیگر قرار دهیم؟ تبعات این تفکر چه می تواند باشد؟
ما نمی توانیم چیزی را که یک امکان است به عنوان امری حتمی مطرح کنیم. نتیجه آن به احتمال زیاد، ایستایی و سر خوردگی است. اما باورمندی به ممکن بزرگ ما را نسبت به آینده و پیشرفت دانش و فنآوری امیدوار می کند. این امیدواری می تواند به ما نیرویی بخشد تا با سرعت و شتاب بیشتر به سمتی حرکت کنیم که مرگ را تحت کنترل و اراده خود در آوریم و در یک پروژه بزرگ جمعی، به سمت جاودانگی فیزیکی حرکت کنیم و این فرایند تکاملی را که مبتنی بر خواست و اراده حیات است، سرعت بخشیم. بنابراین باورمندی در دست یابی به ممکن بزرگ، می تواند مبنایِ تفکری، حیات بخش و وحدت زا، همسو با خواست و سائقه حیاتیِ انسان قرار گیرد که انرژی هایِ منفی مرگ و مرگ اندیشی را از صحنه زندگی به دور می کند و چه بسا این تفکر بتواند با چنان سرعتی مبارزه با مرگ را به پیش برد که با ایجاد نقطه ای عطف در تکامل، حتی انسان معاصر را به انسانی دیگر تبدیل کند. پس اگر تاکنون پیش فرضِ تمامی تفکرات فلسفی، میرا بودن انسان حداقل در بعد فیزیکی بوده است، حال می توان با نگاهی دیگر و جدید، طرح فلسفه و مفاهیمی نو درانداخت و فلسفه ای بر مبنای جاودانگی فیزیکی انسان طرح ریزی کرد.
حال به سؤال دوم می پردازیم: تبعات باورمندی در دست یابی به ممکن بزرگ چیست و یا اصلاً به چه دلایلی می توانیم این تفکر را به عنوان تفکری مثبت نگر و آینده ساز پیشنهاد دهیم؟
از نظر من پاره ای از تبعات و اثرات باورمندی به ممکن بزرگ را که می توان از آنها به عنوان دلایل گزینش این تفکر به عنوان استراتژی اصلیِ توسعه جهانی ذکر کرد را بدین ترتیب می توان بیان کرد:
1)    پایه وجودی انسان مبتنی بر خواست حیات است و انسان همواره در پی راهی است به سوی جاودانگی و به کنترل در آوردن مرگ. پس باورمندی در دست یابی به ممکن بزرگ که حرکت دهنده انسان در این مسیر تکاملی و همسو با آن، با بهره گیری از امکانات تکنولوژیک موجود و آفرینش تکنولوژی های نوین است، می تواند پاسخی امروزی به اراده مبتنی بر حیات باشد که به علت اهمیت فوق العاده و محوری آن، می توان این زمان را عصر ممکن بزرگ نامید.
2)    انسان از هر آنچه نتواند به اختیار خود در آورد و آن را به اصطلاح برنامه ریزی کند، وحشت دارد. مرگ از آن جمله است. پس جاودانگی می تواند راهی برای کنترل و به اختیار در آوردن مرگ و ترس ناشی از آن باشد.
3)    عشق به زندگی و جاودانه خواهی آنهم از نوع زمینی آن همواره بر ایدئولوژی ها، جهان بینی ها و ادیان مختلف سایه می اندازد و آنها را همراه خود می سازد هر چند گاهی بعضی از آنها ضد زندگی باشند، اما با پدیدار شدن یک نوع ایدوئولوژی و تفکر جدیدِ ضد حیات، در دراز مدت یا محو می شود و یا حداقل از ضدیت با آن دست خواهد شست.
متن های مقدس، ارزشی بنیادین برای حیات و  زندگی قائل شده اند. در تمام جهان، کسانی که بی دلیل جان دیگران را می گیرند مورد بازخواست، سرزنش و مجازات قرار می گیرند. بی دلیل نیست که اولین جلوه جهان مدرن که در همه جای جهان بیش از هر چیز دیگری پذیرفته شد، طب نوین با خاصیت معجزه آسای آن بود. این در حالی است که هنوز بسیاری از ابزارها، افکار و جلوه های جهان جدید پذیرفته نشده است. به همین دلیل پزشکی را یکی از ابزارهای کارآمد خط مقدم استعمار کهن می توان به شمار آورد. در هر صورت، منظور از این بندِ نوشتار، نشان دادنِ میزان توجه و اهمیت جهانیان به سلامت و حیات دنیوی است. پس باورمندی در دست یابی به ممکن بزرگ، امری خارج از قاعده نیست بلکه بیان خواسته بنیادین بشریت با هر تفکر و نگرشی است. در قرآن آمده است: «اگر زندگی یک نفر را نجات دهید مانند آن است که به همه جهان زندگی بخشیدید و اگر یک نفر را به قتل برسانید انگار همه جهانیان را به قتل رسانده اید.»
4)    گاه معنای زندگی در عشق به دیگری و عزیزانمان و تداوم حیات و زندگی آنهاست. به نظر دکتر فرانکل، انسان در شرایط سختی که همه چیز خود را از دست دهد، عشق به عزیزان و احساس مسئولیت در برابر آنها عاملی است در ادامه تلاش برای بقاء. زندگی بخشی به دیگران و به خصوص عزیزترین هایمان، تلاش برای بقای آنها و حتی اگر امکان داشت تلاش برای بازگرداندن عزیزان از دست رفته و حیات بخشی دوباره به آنها، از عوامل مهمی است در جهت نشان دادن اهمیت باورمندی در دست یابی به ممکن بزرگ. اگر جاودانگی برای ما هول انگیز است اما دیدن مرگ عزیزان سخت تر و هولناک تر است. اگر هر کس جاودانگی را برای دیگری بخواهد، نوع بشری به جاودانگی خواهد رسید. خواستِ زندگی برای دیگری، می تواند ممکن بزرگ را برای ما امری قابل تأمل و با باور به آن، ارزشمند و مهم سازد به گونه ای که آن را به عنوان مهمترین راهبرد زندگی خود برگزینیم.
5)    انسان تشنه دانستن و معرفت است و به هر میزان که دریچه ای از هستی به سوی او بیشتر باز شود، ساحت وجودی اش وسعت می یابد. جاودانگی هم به انسان فرصتِ دانستن می بخشد و هم در صورت تحقق، توانایی های ذهنی و امکانِ جابجایی و حرکت را فوق العاده و غیر قابل تصور افزایش می دهد. در هم سانی انسان با ماشین و یکی شدن آن دو و به خدمت گرفتن ماشین برای انسان، حافظه محدودیتی نخواهد داشت، سرعت انتقال و اندیشه بسیار زیاد می شود، ابعاد بسیار کوچک می شود  و هوش فردی از طریق شبکه، به هوش جهانی و دیگر انسان ها می پیوند و هم افزایی می یابد. پس جاودانگی قدرت لایزال دانستن را به همراه خود به ارمغان خواهد آورد.
6)    به همان میزان که قدرت دانایی افزایش می یابد قدرت انسان برای لذت بردن افزوده می شود و می تواند آلام و سختی ها را از زندگی خود حذف کند.
7)    اگر چه از اندیشیدن عمیق به جاودانگی به همان هولناکی و بزرگی مرگ است و آنقدر دور از دسترس می نماید که می تواند اراده هر کسی را در دست یابی به آن دچار سستی کند اما ایجاد باوری جهانی مبنی بر امکان دست یابی به آن، می تواند نوع تفکر بشر، نگرش به زندگی و معنای آن را عوض کند و مسائل بزرگ امروزی مانند تسلیحات و جنگ، تبدیل به همکاری و صلح برای رسیدن به جاودانگی و مبارزه با دشمن مشترک به نام مرگ شود. در این نوع تفکر انسان، محیط زیست، دیگران و سلامت و حیات آنها اهمیت زیادی پیدا می کند و همکاری ها برای ایجاد دانش و تکنولوژی های زندگی بخش جدید افزایش می یابد.
8)    در طول تاریخ حیات بشر، انرژی و هزینه های زیادی برای مرگ و مرگ اندیشی شده و می شود. با تغییر نگاه می توان این انرژی و هزینه را برای خلاقیت و سازندگی در دست یابی به ممکن بزرگ صرف کرد. بدین ترتیب نگاه بشر به زندگی نگاهی بسیار مثبت خواهد بود و مرگ اندیشی که می تواند به فاشیسم، تروریسم، بنیادگرایی و یا افسردگی، کوته بینی و سرخوردگی منجر شود، جای خود را به زندگی اندیشی خواهد داد. در این نگاه حیات امروز و سازندگی، فدای فردا نمی شود چرا که اگر فردایی هم باشد از جنس همین امروز و در امتداد آن است. پس در هر صورت باید امروز را با نگاه به فردایی از جنس همین امروز ساخت.
9)    با نگاهی باورمند به ممکن بزرگ و جاودانگی، پیری دیگر یک مرحله از زندگی و پایان کار نیست بلکه یک بیماری است که البته قابل درمان خواهد بود. شاید راه حل فوریِ امروزی برای توقف مرگ، انجماد بدن فردی است که ارگان های حیاتیِ او از کار افتاده است. این انجماد تا زمانی به طول خواهد انجامید که راه حلی برای درمان فرد و به کاراندازی ارگان های بدن وی ممکن شود. امروزه با کمک علم کرایونیک، مطالعات زیادی در این زمینه در جریان است و بعضی از افراد داوطلب نیز به آن تن داده اند به امید آینده ای که با پیشرفت علم بتوانند به زندگی بازگردند. بنابراین به جز در حوادث، در حالت مرگ طبیعی در زمان کنونی می توان قبرستان را حذف کرد و با علم کرایونیک، ارتقاء آن و انجماد علمی بدن، زمان را کند و از حال حرکت باز ایستاند تا زمان دست یابی به جاودانگی رسد و با احیاء بدن های منجمد شده زمان و زندگی به جریان افتد. آیا حیف نیست که بدن های مان، این شاهکارهای تکامل و آفرینش را به دست گورستان ها و خاک بسپاریم؟ اگر چه از خاکیم اما نباید فراموش کرد که می توانیم به افلاک پرکشیم.
10)    با حیات اندیشی می توانیم به صورتی بنیادین و فرهنگی از بسیاری از مشکلات امروزی مان مانند تخریب محیط زیست، تغییرات آب و هوایی، روابط خصمانه و نه مبتنی بر برد- برد جمعی، خود را کوچک شمردن ها و یا تندروی ها و مانند آنها رها شویم.
11)    اگر حرکت و حیات نوع بشر را تکاملی و رو به افزایش توانمندی زیستی بدانیم، با توجه به هوشمندی نوع بشر و الگوریتم تکاملی، اگر فاجعه ای ناگهانی پیش نیاید، می توانیم بگوییم رسیدن به جاودانگی امری محتوم خواهد بود. باورمندی در دست یابی به ممکن بزرگ، تعریف پروژه ای است برای دست یابی به جاودانگی در راستای الگوی تکاملی و افزایش سرعت این روند. بنابراین اگر چه حتی بیان این پروژه در حال حاضر ممکن است با استهزاء و یا مخالفت بسیاری همراه باشد اما بنا به سرشت انسانی و حتیمت جاودانگی، هنگام دست یابی عده ای به تکنولوژی و صنعت جاودانگی، همگان خواهان آن خواهند بود. آنگاه با تمام وجود و توان برای بهره گیری از آن و به دست آوردن کیمیای جاودانگی و آب حیات تلاش خواهند کرد. به احتمال زیاد دست یابی به جاودانگی مستقیم نخواهد بود بلکه با دست یابی به عمرهای طولانی و طولانی تر در فرایند زمان اتفاق می افتد در هر مرحله از افزایش طول عمر و دست یابی به توانایی های بیشتر در تداوم حیات و کنترل مرگ، همگان مشتری آن خواهند بود تا مراحل نهایی تکامل در زمینه کنترل مرگ فرا رسد. همه این ها در صورتی امکان پذیر است که وقفه ای بزرگ در تکامل، به دلیل حادثه ای بزرگ و غیر مترقبه ایجاد نشود.
12)    گستردگی حیات انسانی در سراسر عالم هستی شناخته شده ما از دیگر اثرات باورمندی در دست یابی به ممکن بزرگ و جهت گیری بدان سمت خواهد بود. با گذر کردن حیات از محدودیت های زمینی با داشتن امکانات حفاظتی و تغییر ماهیت ساختاری بدن و داشتن زمانی کافی امکان فرا رفتن از زمین بسیار بیشتر از امروز خواهد بود. شاید اساساً چاره ای جز این نباشد و فراروی از زمین، خود از شرط های جاودانگی باشد.

چگونگی رسیدن به باورمندی جهانی در دست یابی به ممکن بزرگ و رسیدن به جاودانگی
تا وقتی جوان هستیم خود را جاودانه می پنداریم و کمتر به پایان زندگی باور داریم. پس از 30 سالگی و پشت سر گذاشتن جوانی، در آستانه ورود به میان سالی است که ناگهان به یاد مرگ می افتیم. اما مسئولیت های زندگی عادی و مشغولیت های روزمره ما را به غفلت می اندازد. بدین ترتیب مبارزه با مرگ فراموش می شود. دوران پیری هم دیگری مجالی برای مان باقی نمی گذارد تا کاری جدی انجام دهیم. بر اساس پژوهشی جدید، انسان ها وقتی به مرگ فکر می کنند و احساس ناخوشایند ناشی از این فکر در ذهنشان ایجاد می شود، مغز با تغییر جهت فکری، باعث فراموشیِ فکرِ مرگ می شود. در بسیاری از مواقع هم تفکر و باور به مرگ به یک امر متافیزیک، آیین و مراسمات و در حالت های افراطی به واکنش های تند و با سرکوب ختم می شود اما با باورمندی به ممکن بزرگ است که می توانیم مرگ اندیشی را به حیات اندیشی و تلاش در جهت رسیدن به جاودانگی تبدیل کنیم. ایجاد باور عمومی به ممکن بزرگ می تواند هم جهتی و هم گراییِ بزرگ جهانی در کنار زدن عوامل منفی ناشی از مرگ اندیشی و رشد و توسعه در جهت رسیدن به جاودانگی به وجود آورد.
تکامل، همواره نقاط عطف داشته است. این نقاط عطف ناشی از پیدایش و به کارگیری یک یا چند قانون و استراتژی جدید در توان حیاتی موجوادات زنده در مواجهه با تهدیدات بیرونی بوده است که جهشی الگاریتمی را در تکامل به وجود آورده است. پیدایش ساختارهای به دام اندازنده انرژی، رشته های DNA و کدهای ژنتیکی، تولید مثل دوجنسی و در آخرین مرحله پیدایش هوش از جمله جهش های بزرگ تکاملی بوده است. یکی شدن انسان و ماشین و یا به طور کلی موجودات زنده با ماشین و هم خوانی بین این دو می تواند جهش برزگ دیگری در تکامل باشد. نقش انسان در پیدایش این جهش محوری است و باورمندی به ممکن بزرگ، آن را تسریع می کند. آنچه در اینجا مهم است قرار گرفتن در مسیری استراتژیک با تجمیع منابع و ظرفیت های بشری برای رسیدن هر چه سریع تر به این مرحله مهم از تکامل است. بنابراین حیات زمینی با این جهش تکاملی پا را از سیاره مادر فراتر گذاشته، در تمام  پهنای عالم هستی گسترش می یابد. این گسترش، متفاوت از سفرهای امروزی به فضا است. چرا که با تغییر چارچوبِ امکان پذیریِ زیستی، فضای بی کران شناخته شده، مکان طبیعیِ زندگی ما خواهد بود.
بنابراین با این چشم انداز هیجان انگیز همواره این پرسش می تواند در پیش روی ما قرار گیرد: ما چه نسبتی با ممکن بزرگ داریم و یا به عبارتی دیگر برای رسیدن به این افقِ جادویی چه کرده ایم و چه می توانیم انجام دهیم؟ باید توجه داشت سرنوشت بشر، سرنوشت تک تک ماست. بسیار شنیده ایم که غیر ممکن، غیر ممکن است و اگر چیزی را باور کنیم، به آن می رسیم. البته پایه عقلانیت و امکان پذیری منطقی آن چیز، مرز باور مثبت و سازنده از جنونی اسکیزوفرنیک است. در این نوشتار سعی شد چنین مبنایی مورد کنکاش و تأیید قرار گیرد.
اگر این مطالب را تا به اینجا بپذیریم نتیجه آنکه دیگر نباید به این فکر کرد و در بند آن بود که بعضی از فلاسفه، ادیان، دانشمندان و دیگران در امکان ناپذیری حیاتِ جاودانه و بعضاً در وصف مرگ اندیشی چه گفته اند و چه استدلال ها و تجربه های مادی و معنوی وجود دارد چرا که نهایتِ حقیقتِ هر سخن در واقعیت کارکردی آن سنجیده می شود و واقعیت ها جهتی دیگر را می نمایانند. باید نگاه رو به جلو باشد و از کلیه پاسخ های مثبت، تأیید کننده و یاری رسان، از جانب فلاسفه، ادیان، دانشمندان و یا هر کس دیگر استقبال کرد. هر چند شاید باورمندی به ممکن بزرگ، سخنی روشنفکرانه و فیلسوفانه نباشد اما این نوع نگاه، محصولِ خواست حیاتی و اراده معطوف به آن است. باید نگاه مان رو به جلو باشد، رو به افقی که می خواهیم به آن برسیم. افقی که دیواری منطقی در سر را ه آن قرار نگرفته است و اتفاقاً، منطق جاده ای برای رسیدن به آن شده است.
پس با باورمندیِ کامل در دست یابی به ممکن بزرگ و غلبه بر سدهای بیرونی و باورهای غلط درونی، حرکتی بزرگ و استراتژیک می تواند در زندگی بشر، آغاز شود. حتی باورمندیِ جدی در درون یک نفر و پی گیری آن، می تواند هویتِ در ونی شده یک فرد را با یافتن همدلان و همراهانی دیگر، به هویتی جمعی تبدیل کند. در طول تاریخ و در زمان کنونی نیز دانشمندان، مخترعان، فیلسوفان و نوابغ بزرگی بوده و هستند که با امید و باورمندی کامل، برای رسیدن به نامیرایی تلاش می کنند.
حال با توجه به امکان پذیری نامیرایی و نیز با توجه به پتانسیل های علمی، تکنولوژیکی، فرهنگی و انسانی موجود، چگونه می توان این باورمندی را جهانی کرد؟ و در پیِ آن، دست یابی به ممکن بزرگ را سرعت بخشید؟ و در نهایت در حالتی بسیار خوشبینانه در طول حیات خود که به طور مثال می توانیم نیمه این قرن را به طور نمادین برگزینیم، چگونه از سقفِ عمر زیستی فراتر رویم؟ سپس چگونه به طور مثال با فرصت های صد ساله و دویست ساله ای که پیدا می کنیم، در نهایت به عمرهای طولانی تر و نامیرایی دست پیدا کنیم؟ بدیهی است که راه حلی چند بُعدی، چند مرحله ای و با توجه به مخاطبینِ گوناگون در جهان، در سطوح مختلف باید برنامه ریزی شود. بنابراین ...

نتیجه گیری
در این نوشتار سعی شده تا دست یابی انسان به جاودانگی را امری ممکن از لحاظ منطقی، علمی و تجربی نشان دهد و نیز اثرات مثبتی که می تواند باورمندی در دست یابی به ممکن بزرگ به همراه داشته باشد را بیان کند. سپس راهکارهای اولیه در تسریع فرا رفتن از سقف زیستی عمر و رسیدن به جاودانگی مطرح  شد. شاید مهمترین برداشتی که بتوان از این نوشته داشت شوق، خواست و اراده نویسنده مطلب است در حیات باوری و دست یابی به جاودانگی. باوری که هم راهان زیادی در جهان دارد و ظرفیت آن را دارد تا بیش از این همه گیر شود. بنابراین هنگامی که باور و همکاری جهانی در دست یابی به جاودانگی به وجود آید، انسان از سقفِ زیستیِ تجربیِ عمر عبور خواهد کرد و در نهایت، ممکن بزرگ به وقوع خواهد پیوست.
علی مدرس یزدی- 29 امرداد 1389

? علی مدرس یزدی | در ۱۳۸٩/۱۱/۱٠ |   | پيام هاي ديگران ()

باورمندی در دست یابی به ممکن بزرگ


کلمات کلیدی:
انسان، تکامل، هوشمندی، تکنولوژی، هویت، ممکن بزرگ، ابدیت، دلشوره، تصمیم، صیرورت، انسانی دیگر، بنیاد امرداد، امکان های بی پایان.

? علی مدرس یزدی | در ۱۳۸٩/۱۱/۱٠ |   | پيام هاي ديگران ()

فلسفه ای متفاوت

مبنا و پیش فرض تمام فلسفه های مادی گرا بر میرا بودن افراد بشری است. مثل معروف منطق هم میرا بودن سقراط و بشر است. اما اگر این پیش فرض به هم بخورد آنگاه به چه بیان فلسفی احتیاج است؟ زندگی چگونه تعریف می شود؟ تکلیف دلشوره ناشی از مرگ آگاهی چه خواهد بود؟ آیا این ترس برای بشر سنگین تر است یا ترس و دلشوره ناشی از ابدی زیستن؟

فکر می کنم وقت آن رسیده باشد که مبنای فلسفی جهان زندگی ابدی انسان باشد. فلسفه را از نو براساس زندگی باید بنا گذاشت. مرگ به قدر کافی انرژی همین حیات اندک را هم گرفته است و آنقدر در زندگی نفوذ کرده است که حیات از مرگ جدا نیست اما باید توجه داشت که مرگ از حیات جدا است.

پیری یک نوع بیماری است که باید درمان شود. مرگ دشمن مشترک همه بشریت است. مرگ دشمن ادیان هم هست چرا که تمام ادیان مبتنی بر دستوراتی در تأمین زندگی حداقل پیروان خود و یا افراد خاص خود است و دینی مانند اسلام حیات و زندگی همه بشریت برایش مهم است که هر کس یک نفر را نجات داد گویی همه را نجات داده است و هر کس جان یک نفر را بگیرد گویی جان همگان را گرفته است.

مبارزه با مرگ به عنوان دشمن مشترک می تواند صلح جهانی را در پی داشته باشد. پس می توان مبنای فلسفه را عوض کرد و آن را از جنس حیات بافت.

? علی مدرس یزدی | در ۱۳۸٩/۳/٢٧ |   | پيام هاي ديگران ()

مغزها

شاید قصد من از این وب لاگ بیشتر یادداشت خودگویه ها و عمدتاً مونولوگ های شخصی بود تا مسائلی اجتماعی و چالشی. اما چند سال تأمل در مفهوم نخبگی و کار در انجمن سمپاد و نخبگان به عنوان مدیر عامل و پژوهشگر نکات زیادی را به من آموزانده است که شاید بد نباشد اشاره ای به کلمات کلیدی ای داشته باشم که از جمله در موضوع مغزها برایم شکل گرفته است. در واقع قابلیت اثربخشی و توان پایداری محور همه آنها در قالب نام متداول مغزهاست. در هر صورت بحث ما در اینجا مغزهاست، نخبگی موضوعی دیگر است. شاید بتوان به صورت اشاره و مرتبط نه تناظر یک به یک نخبگی را شکفتگی مغزها دانست. همین شکفتگی نشان از عوامل اثرگذار و شروط زیادی در خصوص مغزها برای رسیدن به نخبگی است. باغبان دلسوز و آب و زمین خوب و نور و هوا و چه و چه لازم است تا گیاهی غنچه دهد و غنچه به صورت گلی زیبا و هوش از سر پران بشکفد. 

فرار مغزها کلمه ای است که هر روز از مردم و دولتیان و نخبگان، دلسوزان و دلسوختگان و غیره و غیره می شنویم. اما کمتر از سوخت مغزها حرفی به میان می آید. پس خوب است درنگی کنیم ببینیم دیگر چه کلماتی می تواند در کنار مغزها بنشیند:

1- شکفتگی مغزها

2- بهره گیری از مغزها

3- بهره کشی از مغزها

4- مهاجرت مغزها

5- فرار مغزها

6- جذب مغزها

7- سوخت مغزها

8- سرکوب مغزها

9- تهدید مغزها

10- تطمیع مغزها

11- انزوای مغزها

12- نشناختن مغزها

13- بی تفاوتی مغزها

14- مدیریت مغزها

15- افول مغزها

و شاید ده ها ترکیب دیگر از کلمات با مغزها در ارتباط با بزرگترین سرمایه های هر سرزمینی باید بدان ها توجه داشت.

 

? علی مدرس یزدی | در ۱۳۸٩/۳/٢٧ |   | پيام هاي ديگران ()

انسان حیوانی ابزارساز

می توان انسان را به بسیاری از صفات موصوف کرد. می توان به طرق گوناگون و با نگاه های مختلف تعریف کرد. می توان انسان را اصلاً حیوان ندانست تا به نطق و ناخن پهنی و دو پایی و چه و چه وصف گردد. می توان سر تا پا آن را معنوی دانست. بشر شاید همه اینها و حتی و غیر اینها باشد اما اگر منصف باشیم این موجود نحیف که با این شکل و شمایل خود را آدم می نامد اگر ابزار نمی ساخت، اگر تقلیدگر نبود و از ابزار استفاده نمی کرد هیچگاه هیچ چیز دیگر هم نمی بود.

امروز بیاییم ذهن خود را از مرگ مقدر برهانیم و به حیات بیاندیشیم و حتی به خطرات تهدید کننده آن از جمله تکنولوژی. راه نجات از آنجا خواهد بود که خطر آمده است. پس برای سفر در این دریا قایقی باید ساخت و بی قایق سفر ناممکن است. دریا هم یک ابزار است و سفر ابزاری دیگر چرا که در راه بودن خود هدف است. ما را رهایی از تخنه ممکن نیست چرا که بی تخنه مایی در کار نخواهد بود.

? علی مدرس یزدی | در ۱۳۸۸/۱٢/٢٦ |   | پيام هاي ديگران ()

راهی به سوی مبنا- سکویی از جنس اخلاق

هنوز که هنوز است در پس ذهن خود سرگشته حقیقتم و انگار مرا از آن رهایی نیست. دنیای واقعیت‌ها و یا فکت‌ها مرا راضی نمی‌کند. پس به آن تمکین نمی‌کنم و از آن سو پاداشی هم نمی‌گیرم. تنها شاید اخلاق است که این تن خسته و سنگین را کشان کشان به سویی می‌برد. بسیار سعی کرده‌ام از اخلاق هم فرار کنم اما چندان نتوانسته‌ام. اگر روزی بی‌اخلاق شوم دیگر چه می‌ماند؟ به دیگران گاهی به سختی دروغ می‌گویم اما به خود به ندرت می‌توانم دروغ بگویم و متأسفانه بیشتر اوقات از دروغ بودن خود باخبرم. این باخبری مرا به تنگ آورده است.

احساس می‌کنم همه چیز در سطح بیوسفر و لایه گیاه خاک زمین اتفاق می‌افتد حتی مقدس‌ترین امور، حتی حقیقی‌ترین حقایق. می‌خواهم زمینی باشم اما هوس آسمان دارم. هر چه بیشتر کوشیده‌ام هر چه بیشتر دست و پا زده‌ام بیشتر در این باتلاق فرو رفته‌ام. نیهلیسم غرب تکلیف خود را با حقیقت روشن کرده و ما نیز  در یک جبر تاریخی در این عصر که به باور عده‌ای ظلمانی است و به باور عده‌ای دیگر روشنگری گیر افتاده‌ایم. من آن را روشنایی پنداشتم اما از دیدن بسیار چیزها در این روشنایی ترسناک و مبهوتم.

چه بتها که برایم نشکست و چه عرش‌ها که به فرش نیامد اما به همراه آن استخوان‌های من هم خرد شد. له شدم و هنوز خسته و حیرانم. آیا هنوز خدایی هست که در آغوش مادرانه‌اش بیاساییم و با ابهت پدرانه‌اش به تلاش و حرکت درآییم؟ آیا هنوز ناجیانی هستند که ما را به درگاه کبریاییش رهنمون گردند.

هیچ دروغی را نمی‌توانم بپذیرم، هیچ دروغی را نمی‌توانم بپذیرم چرا که دروغ عرصه نیستی است و نیستی سکوت است. پس دروغ‌گویان بهتر است لب فروبندند و ما را با ادعای حقیقت به آتش نکشند. ارز خود می‌برند و زحمت ما می‌دارند. شاید هم بی‌تقصیرند. آنها دنیای خود دارند و ما دنیای خود. هر کسی به کار خویش.

به این باور رسیده‌ام با ور رفتن با کلمات و تفلسف ره به جایی نمی‌برم. مدتی است به آرزوی ابدیت پناه آورده‌ام آنهم از نوع زمینی آن اما چندان راضی کننده نیست و نتوانسته است چندان مرا محسور خود کند. اما شاید دستاویز خوبی باشد. زمینی بودن انسان را به دنیای واقعیت‌ها، دانش و تکنولوژی سوق می‌دهد. اوج موفقیت در آن بینش و آفرینشی زمینی است.

در این ابدیت‌خواهی در وحله اول شاید هیچ چیز بیشتر از خودخواهی نمود پیدا نکند. خودی که خیلی نمی‌دانم از کجا آمده است و خیلی هم نمی‌دانم به کجا خواهد رفت. روشنایی بیش از حدِ در خود فرو رفتن  چشم‌ها را می‌زند و باز دنیا را تاریک می‌کند. بسیار سعی کرده‌ام از اخلاق دور شوم اما شاید تنها راه نجات من باز در اخلاق باشد. باید گاهی از خود دور شوم و به دیگران بیاندیشم. باید تمرین کنم برای دیگران گریه کنم چیزی که آن را فراموش کرده‌ام. باید ببخشم. باید دوست بدارم. اینها چیزهایی است که می‌توانم اینگونه باشم. خیلی وقت است که به محلات فقیرنشین سرنزده‌ام، خیلی وقت است که چیزی نبخشیده‌ام. شاید اینها به دانش و فنآوری و خلاقیت بی‌روح جانی بدهد. جهت ببخشد و مقدم بر هر چیز حرکت بیافریند. اینها برای من دین‌خویِ قدرت‌گریز شاید دروغ‌هایی شیرین باشد. اینها این حس خوب را ایجاد می‌کند که خودم هستم. یک شرقی هجران‌زده اما ملایم با امروز. ابدیت را برای غیر و عشق و دوستی خواستن بیشتر حرکت آفرین است تا خود. باید به این واقعیت تمکین کنم که مقدمه و مؤخره دانایی و اندیشه عمل است البته از جنس تفکر و نزدیک به آن در رابطه‌ای دو سویه و گفتگویی.

شاید وقت آن رسیده که سعی کنم از منیتی ساختگی رهایی یابم تا ادامه مسیر هموار شود اگر چه این هم خود نوعی منیت است اما به نظر می‌رسد در وادی آن قدم نهادن تجاهلی شیرین به همراه داشته باشد. ملخص کلام باید به خود بقبولانم از منظری اخلاقی و معطوف به غیر به واقعیت‌ها تمکین کنم تا شیرینی حقایق را بچشم. اما آیا با گفتن صرفاً یک باید مسأله حل می‌شود؟ آیا این یک تصمیم شخصی است و جامعه و زمانه هم باید اخلاقی باشد و بسیاری چیزهای دیگر. آیا زمانه عقیم نیست؟ آیا عشق به زمانه ربط دارد؟ و ...

باید شوق با هم زیستن، بهتر زیستن و بیشتر زیستن را در خود تقویت کنم؟ این یک واقعیت است که خیلی به آن شک ندارم به دلیل این دلیل ساده که هستیم و با هم هستیم و هر چه بیشتر تجاوز کنیم از هستی خود می‌کاهیم. بزرگترین دشمن مشترک همه ما نیستی است پس نباید یکدیگر را با دست خود به دست دشمن‌مان بدهیم. آیا این دلیلی محکم است؟ حیوانات هم پس از مدتی رابطه انگلی و پرخاشگرانه برای هستی بیشتر به رابطه هم‌زیستی مسالمت‌آمیز روی می‌آورند آیا نباید به این مرام هستی گردن نهیم؟ این خیلی زمینی است اما هر چیز دیگر غیر از آن شاید نوعی دروغ باشد. قرار نبود به خود دروغ بگویم. اما هنوز ته قلبم آرزوی حقیقت موج می‌زند و این شاید از آنجا باشد که نباید گول بخورم و اشتباه کنم و واقعیت پرستی یک حقیقت برایم شود. این هم یک تناقض آشکار در وجودم هست که به دنبال چیزی هستم که از آن فرار می کنم. اما فکر می‌کنم تلاش و آرزو برای هستی و تندرستی غیر یک مفتاح در همه فرهنگ‌ها و در بین همه انسان‌ها باشد. 

 

 

 

 

? علی مدرس یزدی | در ۱۳۸۸/٧/٢٩ |   | پيام هاي ديگران ()

هولناکی بی نهایت و بی نهایتی انسان

بی نهایت، هولناک است و خوف انگیز اگر در آن تعمق کنیم. واکنش ما یا ایمان است و یا فرار از این وهم بزرگ. ایمان به طرق مختلف تجلی می یابد: عبودیت و عشق. فرار هم با بی توجهی، لاادری گری، انکار و دوری خود را نشان می دهد.

آیا می توان راهی دیگر یافت؟ آیا می توان انسان را به بی نهایت رساند؟ آیا مدیریت بی نهایت یک جسارت است یا حماقت؟ یا اصلاً توانی به اندیشیدن و نایی برای گام نهادن در این مسیر وجود دارد؟ این مسیری است که برجسته ترین افتخارات تاریخ بشر را ساخته است: خواست پرشور زندگی و بی نهایتی آن در راه گام نهادن به بی نهایت. راهی برای رهایی از پوچیِ فرار و انکار مدرن. راهی برای رهایی از تسلیم و رضای ماقبل مدرن.

آمیختن عشق و عبودیت دیروز با داشته های امروز و راهیِ بی نهایت شدن، دنیای فردا را می تواند بسازد. توشه راه کم نیست اما بندها همچنان بر ما پیچیده است.عنان گسیختن آغاز راه و سخت ترین مرحله است چنان که در طول تاریخ بوده است. با راه افتادن و قله را هدف گرفتن بعد از آن مشکل هست اما نشدنی در کار نیست چرا که خود راه بگویدت که چون باید رفت.

مشکل همیشگی: کنده شدن، فرار از تقدیر.

? علی مدرس یزدی | در ۱۳۸۸/٦/۱٩ |   | پيام هاي ديگران ()

پارادوکس هستی

همیشه آرزو داشتم ای کاش نمی فهمیدم و مانند خیلی ها نسبت به هستی خود ناآگاه بودم. اما اسمان زندگی من صاعقه زده بود و بلای فهم به درد جاودانگی بدل شد. حال به دورانی بازگشتم که چندان نمی فهمم که هستم اما در این بی خبری تمنای جاودانگی، لذت، شعف و درک زیبایی به همراهم مانده است. باز به خود نهیب می زنم چرا فراموشی؟ بی خبری بودن برایم به ارمغان آورده و از شدن مرا باز داشته است. ناآگاهی باعث پراکندگی است.

در این پارادوکس هستی شناسانه آگاهی و بی خبری در پهنای هستی به گمانم به یک بی خبری اولیه برای کسب اطلاعات آنگاه به یک آگاهی برای شناخت هستی خود و سپس به یک وضعیت مبهم ناخودآگاه از آگاهی به هراه شدن در زندگی نیازمندیم تا از بودن فراتر رویم و جوهره انسانی خود را در آفرینندگی آشکار کنیم چرا که بدون آن شاید گوسفندانی باشیم که برای سلاخی پروار می شویم منتها از آن خبر داریم و این بسیار دردناک تر از مبارزه برای شدن و صیرورت خواهد بود.

? علی مدرس یزدی | در ۱۳۸٧/۱٢/٢٩ |   | پيام هاي ديگران ()