هنوز که هنوز است در پس ذهن خود سرگشته حقیقتم و انگار مرا از آن رهایی نیست. دنیای واقعیتها و یا فکتها مرا راضی نمیکند. پس به آن تمکین نمیکنم و از آن سو پاداشی هم نمیگیرم. تنها شاید اخلاق است که این تن خسته و سنگین را کشان کشان به سویی میبرد. بسیار سعی کردهام از اخلاق هم فرار کنم اما چندان نتوانستهام. اگر روزی بیاخلاق شوم دیگر چه میماند؟ به دیگران گاهی به سختی دروغ میگویم اما به خود به ندرت میتوانم دروغ بگویم و متأسفانه بیشتر اوقات از دروغ بودن خود باخبرم. این باخبری مرا به تنگ آورده است.
احساس میکنم همه چیز در سطح بیوسفر و لایه گیاه خاک زمین اتفاق میافتد حتی مقدسترین امور، حتی حقیقیترین حقایق. میخواهم زمینی باشم اما هوس آسمان دارم. هر چه بیشتر کوشیدهام هر چه بیشتر دست و پا زدهام بیشتر در این باتلاق فرو رفتهام. نیهلیسم غرب تکلیف خود را با حقیقت روشن کرده و ما نیز در یک جبر تاریخی در این عصر که به باور عدهای ظلمانی است و به باور عدهای دیگر روشنگری گیر افتادهایم. من آن را روشنایی پنداشتم اما از دیدن بسیار چیزها در این روشنایی ترسناک و مبهوتم.
چه بتها که برایم نشکست و چه عرشها که به فرش نیامد اما به همراه آن استخوانهای من هم خرد شد. له شدم و هنوز خسته و حیرانم. آیا هنوز خدایی هست که در آغوش مادرانهاش بیاساییم و با ابهت پدرانهاش به تلاش و حرکت درآییم؟ آیا هنوز ناجیانی هستند که ما را به درگاه کبریاییش رهنمون گردند.
هیچ دروغی را نمیتوانم بپذیرم، هیچ دروغی را نمیتوانم بپذیرم چرا که دروغ عرصه نیستی است و نیستی سکوت است. پس دروغگویان بهتر است لب فروبندند و ما را با ادعای حقیقت به آتش نکشند. ارز خود میبرند و زحمت ما میدارند. شاید هم بیتقصیرند. آنها دنیای خود دارند و ما دنیای خود. هر کسی به کار خویش.
به این باور رسیدهام با ور رفتن با کلمات و تفلسف ره به جایی نمیبرم. مدتی است به آرزوی ابدیت پناه آوردهام آنهم از نوع زمینی آن اما چندان راضی کننده نیست و نتوانسته است چندان مرا محسور خود کند. اما شاید دستاویز خوبی باشد. زمینی بودن انسان را به دنیای واقعیتها، دانش و تکنولوژی سوق میدهد. اوج موفقیت در آن بینش و آفرینشی زمینی است.
در این ابدیتخواهی در وحله اول شاید هیچ چیز بیشتر از خودخواهی نمود پیدا نکند. خودی که خیلی نمیدانم از کجا آمده است و خیلی هم نمیدانم به کجا خواهد رفت. روشنایی بیش از حدِ در خود فرو رفتن چشمها را میزند و باز دنیا را تاریک میکند. بسیار سعی کردهام از اخلاق دور شوم اما شاید تنها راه نجات من باز در اخلاق باشد. باید گاهی از خود دور شوم و به دیگران بیاندیشم. باید تمرین کنم برای دیگران گریه کنم چیزی که آن را فراموش کردهام. باید ببخشم. باید دوست بدارم. اینها چیزهایی است که میتوانم اینگونه باشم. خیلی وقت است که به محلات فقیرنشین سرنزدهام، خیلی وقت است که چیزی نبخشیدهام. شاید اینها به دانش و فنآوری و خلاقیت بیروح جانی بدهد. جهت ببخشد و مقدم بر هر چیز حرکت بیافریند. اینها برای من دینخویِ قدرتگریز شاید دروغهایی شیرین باشد. اینها این حس خوب را ایجاد میکند که خودم هستم. یک شرقی هجرانزده اما ملایم با امروز. ابدیت را برای غیر و عشق و دوستی خواستن بیشتر حرکت آفرین است تا خود. باید به این واقعیت تمکین کنم که مقدمه و مؤخره دانایی و اندیشه عمل است البته از جنس تفکر و نزدیک به آن در رابطهای دو سویه و گفتگویی.
شاید وقت آن رسیده که سعی کنم از منیتی ساختگی رهایی یابم تا ادامه مسیر هموار شود اگر چه این هم خود نوعی منیت است اما به نظر میرسد در وادی آن قدم نهادن تجاهلی شیرین به همراه داشته باشد. ملخص کلام باید به خود بقبولانم از منظری اخلاقی و معطوف به غیر به واقعیتها تمکین کنم تا شیرینی حقایق را بچشم. اما آیا با گفتن صرفاً یک باید مسأله حل میشود؟ آیا این یک تصمیم شخصی است و جامعه و زمانه هم باید اخلاقی باشد و بسیاری چیزهای دیگر. آیا زمانه عقیم نیست؟ آیا عشق به زمانه ربط دارد؟ و ...
باید شوق با هم زیستن، بهتر زیستن و بیشتر زیستن را در خود تقویت کنم؟ این یک واقعیت است که خیلی به آن شک ندارم به دلیل این دلیل ساده که هستیم و با هم هستیم و هر چه بیشتر تجاوز کنیم از هستی خود میکاهیم. بزرگترین دشمن مشترک همه ما نیستی است پس نباید یکدیگر را با دست خود به دست دشمنمان بدهیم. آیا این دلیلی محکم است؟ حیوانات هم پس از مدتی رابطه انگلی و پرخاشگرانه برای هستی بیشتر به رابطه همزیستی مسالمتآمیز روی میآورند آیا نباید به این مرام هستی گردن نهیم؟ این خیلی زمینی است اما هر چیز دیگر غیر از آن شاید نوعی دروغ باشد. قرار نبود به خود دروغ بگویم. اما هنوز ته قلبم آرزوی حقیقت موج میزند و این شاید از آنجا باشد که نباید گول بخورم و اشتباه کنم و واقعیت پرستی یک حقیقت برایم شود. این هم یک تناقض آشکار در وجودم هست که به دنبال چیزی هستم که از آن فرار می کنم. اما فکر میکنم تلاش و آرزو برای هستی و تندرستی غیر یک مفتاح در همه فرهنگها و در بین همه انسانها باشد.
بی نهایت، هولناک است و خوف انگیز اگر در آن تعمق کنیم. واکنش ما یا ایمان است و یا فرار از این وهم بزرگ. ایمان به طرق مختلف تجلی می یابد: عبودیت و عشق. فرار هم با بی توجهی، لاادری گری، انکار و دوری خود را نشان می دهد.
آیا می توان راهی دیگر یافت؟ آیا می توان انسان را به بی نهایت رساند؟ آیا مدیریت بی نهایت یک جسارت است یا حماقت؟ یا اصلاً توانی به اندیشیدن و نایی برای گام نهادن در این مسیر وجود دارد؟ این مسیری است که برجسته ترین افتخارات تاریخ بشر را ساخته است: خواست پرشور زندگی و بی نهایتی آن در راه گام نهادن به بی نهایت. راهی برای رهایی از پوچیِ فرار و انکار مدرن. راهی برای رهایی از تسلیم و رضای ماقبل مدرن.
آمیختن عشق و عبودیت دیروز با داشته های امروز و راهیِ بی نهایت شدن، دنیای فردا را می تواند بسازد. توشه راه کم نیست اما بندها همچنان بر ما پیچیده است.عنان گسیختن آغاز راه و سخت ترین مرحله است چنان که در طول تاریخ بوده است. با راه افتادن و قله را هدف گرفتن بعد از آن مشکل هست اما نشدنی در کار نیست چرا که خود راه بگویدت که چون باید رفت.
مشکل همیشگی: کنده شدن، فرار از تقدیر.
همیشه آرزو داشتم ای کاش نمی فهمیدم و مانند خیلی ها نسبت به هستی خود ناآگاه بودم. اما اسمان زندگی من صاعقه زده بود و بلای فهم به درد جاودانگی بدل شد. حال به دورانی بازگشتم که چندان نمی فهمم که هستم اما در این بی خبری تمنای جاودانگی، لذت، شعف و درک زیبایی به همراهم مانده است. باز به خود نهیب می زنم چرا فراموشی؟ بی خبری بودن برایم به ارمغان آورده و از شدن مرا باز داشته است. ناآگاهی باعث پراکندگی است.
در این پارادوکس هستی شناسانه آگاهی و بی خبری در پهنای هستی به گمانم به یک بی خبری اولیه برای کسب اطلاعات آنگاه به یک آگاهی برای شناخت هستی خود و سپس به یک وضعیت مبهم ناخودآگاه از آگاهی به هراه شدن در زندگی نیازمندیم تا از بودن فراتر رویم و جوهره انسانی خود را در آفرینندگی آشکار کنیم چرا که بدون آن شاید گوسفندانی باشیم که برای سلاخی پروار می شویم منتها از آن خبر داریم و این بسیار دردناک تر از مبارزه برای شدن و صیرورت خواهد بود.
افراد مختلفی در جامعه «اندیشه، علم و ارائه فکر و برنامه» حرفه آنهاست که با اهداف مختلف و برای ذی نفعان متفاوتی ارائه می شود. در شناساندن این گروه ها و یا بعضاً شناساندن خود به دیگران و جایگاه و نقش آنها مطالب زیادی نگاشته شده است. به طور خلاصه تقسیم بندی ای که در ذهنم شکل گرفته است به صورت اولیه بدین ترتیب است:
١- استاد رسمی (دانشگاهی، حوزوی یا سنتی): بهترین راه برای شناخت هرکدام از این دسته از افراد شناخت سازمان های حامی آنها که تعیین کننده ارتباطات وتأمین کننده هزینه های زندگی و کار آنهاست. بدین ترتیب شاید بتوان گفت اساتید دانشگاه برآیندی از سنت های اجتماعی، نگاه رسمی حاکمیت و مدرنیسم در موضوعات خنثی و عموماً مورد نیاز کارگزاران و دیوان سالاران و صنایع هستند. پایه آموزشی گروههای دیگر عموماً به دست این اساتید است. تفکر آنها بیشتر موضوع گراست تا نتیجه گرا و موضوع عموماً توسط خود آنها تعیین نمی شود.
٢- روشنفکر: تعاریف زیادی از روشنفکر از مناظر فکری مختلف به عمل آمده و همچنین کار آو. دنیای روشنفکر عموماً فقر است و نشر و توده های غیر سامان یافته اجتماعی یا سیاسی و یا علمی حامی او هستند و چون سازمانی در کار نیست زندگی او اوج و حضیض زیادی دارد. یک روز همه با هم به حمایت از او برمی خیزند و گاهی او را فراموش می کنند. تفکر روشنفکر بیشتر مبتنی بر نیازها و دردهای روز است که راه حل آن را در یک اتوپیا و ایدئولوژی می دهد که در صورت رسیدن به آن باز در صورت روشنفکر ماندن آن ساختار هم از آن او نخواهد بود. روشنفکر بنای زندگی اش بر فاصله و دیدن اعوجاج ها و بیان آنهاست که البته بی عینک نخواهد بود.
٣- کارشناس: افراد دانشگاهی و یا متخصصی که برای امور خاصی به صورت پروژه ای یا کادر رسمی استخدام می شوند. در چارچوب مشخص بودن و برای آن کار و برنامه ریزی داشتن از مشخصات این افراد است.
۴- صاحب نظر: به نظر من رسید یک عده ای هستند که نه روشنفکرند، نه دانشگاهی رسمی و نه حتی کارشناس رسمی بلکه امروزه بیشتر تحت عنوان افراد صاحب نظر و یا نخبه در بسیاری از امور از کمک فکری یا نظری آنها بهره گرفته می شود. این افراد عموماً دارای یکی از پیشینه های فوق هستند اما به هر دلیل به این نتیجه رسیده اند که با سازش اهداف خود را تا حدی عملی کنند. مشخصه این افراد بیشتر براساس نگاه کارکردی و عملگرایی است.
توضیحات فوق بیشتر به صورت اولیه بیان شد و می توان با کنکاش دقیق نقش های اجتماعی اصحاب فکر و دانش را بیشتر شناخت.
خبری شنیدم از یکی از روانشناسان مبنی براینکه کشورهای توسعه یافته با برنامه ریزی صد ساله و جذب استعدادهای کشورهای مختلف به سرزمین خود امروزه توانسته اند خزانه ژنتیک هوش خود را به شدت ارتقاء دهند به گونه ای که بهره هوشی ١٣٠ به بالا در آن کشورها به طور متوسط ۶ درصد به بالاست و در کشورهای دیگر ٣ درصد باقی مانده و یا حتی به سمت پایین جهت گرفته است.
در این مورد با خودم فکر کردم که این مطلب از لحاظ هویتی و علاقه به میهن و سرزمین بدترین و فاجعه آمیزترین خبری است که به یک نفر علاقه مند به آن مملکت می توانند اعلام کنند. معنی این خبر آن است که اگر این روند طول بکشد و از خواب غفلت بیدار نشوبم دیگر راه بازگشتی نخواهد بود و در طول چند قرن به جایی خواهیم رسید که نسبت ما با انسان های هوشمند که در آن زمان دیگر ورا انسان هستند مانند نسبت انسان های نخستین با میمون ها خواهد بود. در این صورت حتی به درد مستعمره شدن هم نمی خوریم بنابراین ما را دیگر تحت سلطه در نخواهند آورد بلکه نابود خواهند کرد.
نشانه های این تغییر بزرگ در سرنوشت بشر آغاز شده است و طلیعه آن انقلاب ارتباطات و اطلاعات است. اولین انقلاب بزرگ با پیدایش زبان همراه بود. انقلاب بعدی با خط و آخرین انقلاب با ثبت و انتقال ابعاد مختلف انسانی مانند صدا، تصویر، حرکت و ... همراه است. این انقلاب در آغاز راه است و با پیشرفت آن انسان های آینده به مرحله ای می رسند که انها ما را درک می کنند اما برای ما دیگر قابل درک نیستند. آن هنگام ورا انسان متولد شده است.
بزرگترین نشانه بر نزدیک شدن اقوام این سرزمین به وادی مرگ و نابودی فراتر از هر نشان دیگری به نظر من کندی سرعت اینترنت و عدم درک اکثر ما از این فاجعه و عدم احساس نیاز جدی به آن است. شکاف دیجیتال که از مهمترین نشانه های آن پهنای باند است خود گواه است بر این خطر بزرگ.
هنوز دیر نشده است. خزانه های ژنتیک ما آنقدر تهی و دیگران آنقدر غنی نشده است که از احساس وضع موجود و حرکت برای سامان دادن وضع خود ناتوان باشیم. بحث دیگر بر سر این نیست که یک عده ای بخواهند فقط آنها باشند و دیگران نباشند. چشم ما بیش از آنکه به آنها باشد و از دیگرانی دیده و ندیده بترسیم باید از این بترسیم که نقش و اثری نداشته باشیم. بودن ما به سلطه گری ما و یا دیگران نیست. ضمانت بقاء اثربخشی و مفید بودن است. باید راه هایی بیابیم با تلاش، دانش و بینش خود تا افرینش و دهش داشته باشیم. به نظر من این رمز ماندگاری ما در پهنه تاریخ خواهد بود اگر چه در برهه هایی با کاستی هایی مواجه شویم.
تعاریف مختلفی از فرهنگ بیان شده است. شاید گستردهترین تعریف، فرهنگ را مجموعه اعمال، افکار و عقایدی اکتسابی، تاریخی و اجتماعی بداند که عامل همگرایی ودر عین حال وجه ممیزه یک قوم، ملت و جامعه از سایر انسانها باشد که از نظر آنها دیگران محسوب میشوند. بنابراین فرهنگها در عین اینکه عامل به همپیوستگی جماعتی از افراد هستند میتوانند مایه جدایی و اختلاف با سایرین یا به عبارتی دیگران باشند. این تفاوتها در دنیای سنت که ارتباطات و شناخت بین فرهنگها بسیار کم بوده، اکثراً در هنگام برخورد منجر به ایجاد اختلاف شده است.
اصولاً جهانبینی سنتی در برخورد با دیگران محور برخورد و ارتباط را بر تفاوتها و غیریتها میگذارد. بدینترتیب نیروهایی غالب و پیروزمند در جنگها و نبردها، یا در فرهنگ دیگری حل شده یا آنها را در خود مستحیل میکردند و اگر کسانی از خودی شدن سرباز میزدند به بدترین مجازاتها محکوم و به پرداخت خراج مجبور بودند.
با رواج اندیشههای مدرن و ارزشمند شدن امروزی بودن، انسانهای مدرن دربرابر انسانهای سنتی قرار گرفتند. قطعاً برقراری ارتباط بدون تنش ناممکن مینمود. حداقل قضیه این بود که افراد سنتی به راحتی پذیرای فرهنگ و نگرش نو نبودند. قدرتنمایی این دو جریان به صورت تقابل نه تعامل خود را نشان داد. تکفیر از جانب سنتیها و استعمار و متمدن کردن از جانب مدرنها در برخورد با یکدیگر به شعار اصلی بدل شد. کمکم اثرات زندگی بخش نگرش نو و امروزی باعث شد تا با همه مقاومتها سر انجام افراد زیادی به سمت این نوع نگرش و روش زندگی گرایش پیدا کنند. میزان و سرعت ارتباطات و امتزاج فرهنگها رو به فزونی گذاشت و انسان مدرن کمکم به این نتیجه رسید که در برخورد با دیگری از راه شباهتها وارد شود و در نتیجه راه تعامل را به جای تقابل برگزید و اصولاً به صرف اینکه دو نفر یا دو گروه و جماعت از لحاظ فرهنگی همسانی ندارند به جنگ و تقابل با یکدیگر نپردازند. برده برداری لغو شد، سیاهان و زنان شأن انسانی خود را تا حدودی باز یافتند و اعلامیه حقوق بشر مانیفست ارتباطات جهانی شد.
با گذشت زمان ابزار ارتباطی و رسانهای فرهنگی وسیع و بیشتر شد و فرهنگ غرب که کارایی و توانایی خود را در سطح جهان به نمایش گذاشته بود چشمهای بسیاری را به خود خیره کرد به گونهای که بسیاری خواستند غربی شوند و در این راه اولین قدم را در قربانی کردن فرهنگ خود و به فراموشی سپردن آن دیدند. مدرنیسم که اصولاً شعار خود را بر پذیرش فرهنگها، تفاوتها و فردیتها گذاشته بود خود را با یک جهان کلونی شده و یک شکل مواجه میدید.
این مسأله اندیشمندان مدرن و سازمانهای بینالمللی مانند یونسکو را به فکر فرو برد چرا که درصورت تداوم همسانی بشریت بسیاری از فرهنگها، آداب و رسوم و زبانهای دنیا ازبینمیرفت چنانکه هر روز شاهد آن هستیم و بدین ترتیب با از دست رفتن این تنوع، ذخیره داناییها و تواناییهای بشری نیز غنای خود را از دست میداد و بشر را در مواجهه با شرایط متفاوت شکننده میکرد و از همه مهمتر بحران هویت و سرگردانی گریبان بشر را بیش از پیش میگرفت. حمایت از خرده فرهنگها و پاسداشت آداب و رسوم ملل و اقوام مختلف به یک فعالیت جدی و ارزش بدل شد و حتی آن دسته از جنبههای فرهنگی اقوام و جماعتهای مختلف که دیگر کارکرد سابق را نداشتند تلاش شد تا تبدیل به یک نماد و نشانه و نیز اثری هنری شوند وبدینگونه به صورت عواملی هویتی، نمایشی و نیز توریستی درآیند و بدینگونه ماندگار شوند.
با ورود به عصر اطلاعات، کامپیوتر، اینترنت و از همه مهمتر (World Wide Web) یا شبکه تارنما و ارتباط جهانی افراد بسیار زیادی از سراسر گیتی با داشتن فرهنگها و عقاید بسیار گوناگون و متفاوت خود را روبروی یگدیگر میدیدند. جایی که به همان سرعتی که ارتباط ایجاد میشود میتوان ارتباط را قطع نمود. پس برای ماندن در آن چارهای جز ارتباط و پذیرش دیگری نیست . اینترنت جایی است که اصولاً راه بسته و نظارتی خانوادگی و اجتماعی در آن به طور مستقیم وجود ندارد و زندگی مجازی تبلوری از فردیت و یکتایی انسانهاست.
در این فضای متکثر میتوان هویتی چند بعدی و یا اصطلاحاً چلتکه داشت و وارد تعامل با فرهنگهای گوناگون شد. تنها فرهنگهایی از این عرصه جامیمانند که زیرساختهای لازم برای اتصال به این شبکه در آنها ایجاد نشده باشد و یا اینکه مردمانش به دلایل متعدد فرهنگی و سیاسی به کندی از آن استقبال کنند. از اینرو میتوان نتیجه گرفت که اینترنت میتواند یک تهدید باشد برای فرهنگهایی که به خاطر شکاف دیجیتالی یا Digital Gap)) در جهان وعدم توانایی استفاده صحیح از اینترنت از آن بازمیمانند. اما نفس اینترنت در صورت استفاده درست از آن یک فرصت مناسب است برای تعامل، معرفی و شناساندن فرهنگ خود به دیگران و نیز شناخت دیگر فرهنگها. ضمناً دوری مسافت و فشردگی و کمیزمان آزاد که از نتایج دنیای نوین است با همزمانی ایجاد شده در اینترنت، ازبینرفته و افراد همدل و همزبان و در یک فرهنگ میتوانند در این دنیای پهناور مجازی یکدیگر را پیدا کرده و با هم ارتباط برقرار کنند. همزمانی در اینترنت به این معناست که افراد با اینکه در مکانهای مختلفاند با وجود اینترنت میتوانند حضوری همزمان درکنار یکدیگر داشته باشند. چیزی که در قدیم غیر ممکن مینمود.
امروزه فضای ارتباط اجتماعی زیادی در اینترنت ایجاد شده و جمعهای مجازی فراوانی در اینترنت بوجود آمده که فرهنگهای قدیم و خرده فرهنگهای جدید و زیادی را به گردهم آورده است.امروز با وجود شبکه تارنمای جهانی دیگر وحشت گذشته که مدرنیسم را عامل همسانی جهان و از بینبردن فرهنگهای ضعیف و حاشیه ای میدانست وجود ندارد و اتفاقاً سازمانهایی که ماهیت جهانی دارند و برای نگهداری فرهنگهای جهان و پاسداشت آنها فعالیت میکنند مانند یونسکو در این تلاشاند تا برای حفظ و فرهنگها، رسایی صدای آنها و عدم فراموشیشان شکاف دیجیتالی را در جهان از بین ببرند. تقریباً تمام زبانها و خطوط جایی در اینترنت پیدا کرده است و از اینطریق بسیاری از چیزها باقی میماند و بسیاری از رابطهها و فرهنگهای فراموش شده دوباره به یاد میآید.حتی اعضای دور و نزدیک خانوادهها که برای سالها از هم دور بودند میتوانند در ضیافتهای مجازی دوباره گردهم آیند و جمعهای دوستانه و خانوادگی خود را دوباره شکل دهند. این همان عرصه اجتماعی است که نشانهای از پیشرفت مدنیت است.
درپایان میتوان گفت اگر اینترنت و نحوه کار با آن را بهتر به کارگرفته و بشناسیم ابزاری را در اختیار گرفتیم که از آن طریق میتوانیم بهتر خود و فرهنگ خود را معرفی و پاسداری کنیم و درفضایی تعاملی به شناخت بهتر سایر فرهنگها دست یابیم.
یک سال دیگر هم گذشت. زمان و سال و ماه و ساعت قراردادهایی هستند بین آدمیان که ریشه در زندگی دارند. با خلق این مفاهیم خود آنها نیز آفرینشگر کار و حیات میشوند و این از قدرت ایده و برنامه است. در عین حال باید توجه داشت بالا رفتن عددها در زمانسنجی ما را به این اشتباه نیندازد که ما هم ارتقاء یافتهایم. تقدس و تقدم مسنترها حتی در امور غیر سمبلیک، توهم تناظر بین افزایش سن و دانایی و نیز قطب و مراد و مرجعیت با پیری نشان از رواج این اشتباه است. حتی گذشت زمان لزوماً نشانگر پیشرفت و توسعه نیست. نکته جالبی که به طور مثال میتوان گفت این است که ما در سال ۲۰۰۸ با حرص و ولع قلعه حیوانات جورج اورول و کتاب ۱۹۸۴ او را میخوانیم که آن هم در دهه پنجم قرن بیستم نگاشته شده است! هنوز از آرمانهای مشروطیتِ به پیروزی رسیده در یکصد و یک سال پیش یاد میکنیم.....
فقط میتوانم این جمله تقریباً بدیهی را بگویم که تاریخ لزوماً سیر خطی ندارد. پس لزومی هم ندارد که ما این همه از دست زمان و زمین بنالیم. باید کاری کرد که امیدِ بهروزی خود نوعی آرامش و بهروزی است.
به سهم خود سالی پر از شادی، سلامتی، آسایش و آرامش برای همه دوستان، ایرانیان و مردمان روی زمین و هر آنچه در تکاپوست آرزومندم.
